معماری برای من از خط کشیدن شروع نمیشه.
اول باید بفهمیم اصلاً قرارِ این پروژه چی بگه.
گاهی یک خاطرهست.
گاهی یه ساختمون قدیمیه که یه حس خاص بهت میده.
گاهی حتی یه چیز خیلی سادهست که خودت هم نمیدونی چرا انقدر برات جذابه.
من ماندانا برزگر و کارم اینه که همین چیزای گنگ رو پیدا کنم و تبدیلشون کنم به ایده.
یعنی بشینیم، حرف بزنیم، ببینیم توی ذهنت چی میگذره و بعد کمکم از دلش یه کانسپت دربیاریم که بشه روش پروژه ساخت.
چون به نظرم پروژه معماری نباید فقط یه سری نقشه درست و تمیز باشه که آخرش استاد بگه «خب، اوکی».
باید وقتی استاد ازت پرسید:
«چرا این کار رو کردی؟»
یه چیزی برای گفتن داشته باشی.
من دنبال همینم.
اینکه پروژهات فقط انجام نشده باشه؛ پشتش فکر باشه.
البته قرار نیست برای هر پروژه یه ایده عجیب و غریب از ناکجاآباد دربیاریم! 😄
گاهی بهترین ایده از همون چیز سادهای میاد که اول فکر میکردیم اصلاً به درد پروژه نمیخوره.
من معمولاً زیاد به همین چیزهای به ظاهر بیربط فکر میکنم.
چرا این فضا این حس رو میده؟
چرا این فرم منو یاد فلان جا میاندازه؟
اگه این ایده رو از یه زاویه دیگه نگاه کنیم چی؟
بعد کمکم بین این چیزها یه ارتباط پیدا میشه.
پس اگر هنوز نمیدونی کانسپت پروژهات چیه، اشکالی نداره.
لازم نیست از همون اول جوابش رو بدونی.
فقط بهم بگو دوست داری پروژهات چه حسی داشته باشه.
از اونجا به بعد، با هم پیداش میکنیم.